تبليغاتX
کلبه تنهایی

کلبه تنهایی

دکتر علی شریعتی

خدایا:

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم


و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم


بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم


اما آنچنان که تو دوست داری


چگونه زیستن را تو به من بیاموز


چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ساعت 19:48 توسط محمود |


عکس هایی ازطبیعت زیبا و سحرآمیز ایتالیا

                         بقیه تصاویررادرادامه مطلب ببین...!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391 ساعت 14:12 توسط محمود |


شهادت حضرت زهرا (سلام‌الله عليها)تسلیت.

*****************

حضرت محمد (ص) مي‌فرمايند :

فاطمه پاره تن من است . هركه او را بيازارد ، مرا آزرده خاطركرده

و هر كه او را شاد كند ، مرا نيز خوشحال نموده است

*****************


+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ساعت 10:38 توسط محمود |


داستانم

...!
                                                                 
برچسب‌ها: داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391 ساعت 20:57 توسط محمود |


1391

سال نو مبارک

باز هفت سين سرور

ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

عید شمامبارک

باآرزوی سالی سرشار ازشادی وموفقیت برای شما دوستان خوبم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391 ساعت 7:7 توسط محمود |


تست هوش


غضنفر در يك تست هوش دردانشگاه كه جايزه يك ميليون دلاري براش تعيين شده
بود.شركت كرد                                                                                     سوالات اين مسابقه به شرح زير بود
 
۱-جنگ 100 ساله چند سال طول كشيد؟
الف- 116 سال   ب- 99 سال  ج- 100 سال   د- 150 سال
غضنفر از اين سوال بدون دادن جواب عبور كرد

۲-كلاه پانامايي در كدام كشور ساخته ميشود؟
الف-برزيل   ب-شيلي    ج-پاناما   د-اكوادور
غضنفراز دانش اموزان دانشگاه براي جواب دادن کمك خواست

۳-مردم روسيه در كدام ماه انقلاب اكتبر را جشن ميگيرند؟
الف-ژانويه   ب-سپتامبر    ج-اكتبر    د-نوامبر
غضنفر از خدا كمك خواست!

۴-کدام يك از اين اسامي اسم كوچك شاه جورج پنجم بود؟
الف-ادر    ب-البرت    ج-جورج    د-مانويل
غضنفر اين سوال رو با پرتاب سكه جواب داد!

۵-نام اصلي جزاير قناري واقع در اقيانوس ارام از چه منبعي گرفته شده است؟
الف-قناري   ب-كانگرو   ج-توله سگ   د-موش صحرايي
غضنفر از خير يك ميليون دلار گذشت

 اگر شما فكر ميكنيد كه از غضنفرباهوش تر هستيد و به هوش او ميخنديد
 لطفا به جواب صحيح سؤالات در ادامه مطلب توجه كنيد...........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390 ساعت 8:1 توسط محمود |


عشق واقعی

یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390 ساعت 12:20 توسط محمود |


سخاوت

قریبا سیزده سالم بود. پدرم شنبه ها مرا به گردش می برد. گاهی به پارک یا به بندر می رفتیم و کشتی ها را تماشا می کردیم. دیدن مغازه هایی که در آنها می توانستیم وسائل الکترونیکی قدیمی را ببینیم برای من جالب تر از همه بود.

ما هم گاهی وسیله ی پنجاه سنتی می خریدیم که تمام محتویات داخلش بیرون ریخته بود.

پس از گردش، در راه بازگشت به خانه، پدرم مقابل بستنی فروشی می ایستاد و دو تا بستنی ده سنتی می خرید. البته نه همیشه. همیشه از پدر چنین انتظاری نداشتم، اما وقتی به طرف خانه می رفتیم تا وقتی که به آن پیچی می رسیدیم که به بستنی فروشی منتهی می شد، یا می پیچیدیم و دست خالی به خانه باز می گشتیم، با امیدواری دعا می کردم. آن پیچ به معنای راه افتادن آب از دهانم بود یا ناامیدی.

چند بار پدرم مرا از راه طولانی تری به خانه برد تا اذیتم کند. وقتی از کنار بستنی فروشی رد می شدیم، به من می گفت: «فقط برای تنوع از اینجا رد شدیم.»

البته این فقط یک بازی بود و او شوخی می کرد.

در بهترین روزها او از من می پرسید: «بستنی قیفی می خوری؟»

من جواب می دادم: «بله، حتما پدر.»

همیشه من شکلاتی می خوردم و او وانیلی. او بیست سنت به من می داد و من به داخل مغازه می دویدم و بستنی های همیشگی را می خریدم. در ماشین بستنی می خوردیم و من عاشق بستنی و عاشق پدرم بودم. روزی به سمت خانه می رفتیم و من دعا می کردم که پدر پیشنهاد همیشگی اش را بدهد و صدایش را شنیدم که گفت: «امروز بستنی قیفی می خوری؟»

_ «بله پدر، عالی است.»

اما او گفت: «به نظر من هم خیلی خوب است، اما چطور است که امروز تو مهمان مان کنی.»

بیست سنت! سرم گیج افتاد. می توانستم این کار را انجام بدهم. من در هفته ۲۵ سنت از پدرم می گرفتم و گاهی هم بیشتر. اما پس انداز کردن پول مهم بود. پدرم همیشه این را می گفت. وقتی صحبت از خرج کردن پول خودم به میان آمد، بستنی خریدن چندان کار جالبی نبود.

چرا به ذهنم نرسید که فرصت خوبی است تا سخاوت پدرم را جبران کنم؟ چرا هرگز فکر نکرده بودم که او پنجاه بستنی برای من خریده و من هرگز یک بستنی هم برای او نخریده ام؟ اما من به تنها چیزی که فکر می کردم «بیست سنت» بود.

در اوج ناسپاسی و خودخواهی، کلمات وحشتناکی از دهانم بیرون آمد که هنوز هم در گوشم زنگ می زند. «خوب در این صورت فکر می کنم بهتر است امروز بستنی نخوریم.»

پدرم گفت: «بسیار خوب پسرم.»

اما وقتی برگشتیم تا به سمت خانه برویم، فهمیدم که اشباه کرده ام. از پدرم خواهش کردم که برگردیم و گفتم که پول بستنی را می دهم.

اما او گفت: «اشکالی ندارد. خیلی مهم نیست.»

و التماس های مرا نادیده گرفت و به طرف خانه رفتیم.

از خود خواهی و قدر شناسی ام ناراحت بودم. او دیگر در انی مورد حرف نزد، حتی ناراحت هم نشد. اما فکر می کنم هر کار دیگری می کرد، آنقدر در من اثر نمی گذاشت.

من آموختم که سخاوت دو طرفه است و گاهی حق شناسی چیزی بیشتر از گفتن «متشکرم» است. آن روز حق شناسی من بیست سنت هزینه داشت و آن بستنی می توانست بهترین بستنی عمر من باشد.

یک چیز دیگر را هم باید بگویم. هفته ی بعد، من و پدرم باز هم به گردش رفتیم و وقتی به آن پیچ رسیدیم، من به پدرم گفتم: «بستنی می خورید؟ امروز مهمان من باش.»

 رندال جونز

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390 ساعت 22:0 توسط محمود |


سلام دوستای خوبم ولنتاین مبارک


+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390 ساعت 18:56 توسط محمود |


امتحانام تموم شد............

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390 ساعت 14:33 توسط محمود |


همشو بخون جالبه....!







∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞

راز موفقيت چيست؟ "تصميم گيري درست". 

تصميم گيري درست از چه ناشي ميشود؟ "از تجربه" 

تجربه از چه بدست مي آيد؟ "از تصميم گيري هاي غلط !!
 
∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390 ساعت 18:1 توسط محمود |


عشق


 دختری به کورش بزرگ گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است. دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی....


+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1390 ساعت 19:55 توسط محمود |


پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه !
***********************************************************

+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1390 ساعت 19:33 توسط محمود |


ماه خون...

قیامت بی حسین غوغا ندارد"شفاعت بی حسین معنا

 ندارد"حسینی باش كه در محشر نگویند"چرا

 پرونده ات امضاء ندارد

* * * * * *

السلام علیکم یااباصالح المهدى (عج)السلام علیک یاامین الله فى ارض وحجته على عباده(یاصاحب الزمان آجرک الله)ماه محرم بر شما وعاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم)


دل را اگر از حسین بگیرم چه كنم

بی عشق حسین اگر بمیرم چه كنم

فردا كه كسی را به كسی كاری نیست

دامان حسین اگر نگیرم چه كنم؟

................................................................................................

+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390 ساعت 11:30 توسط محمود |


...

دوس جون جونیا منو ببخشید این چند هفته خیلی خیلی گرفتار بودم.
اصلا وقت نکردم آپ کنم بهتون سربزنم...                                                                                                

 دلم آرام است و بازهم بارانی!                                                                                   

 هر چیزی و هر کسی در اینجا جایی دارد اما تو کجایی؟                                                            

 تو بزرگی اما تک دل من...کوچک، مانند قناری...به بزرگواری خودت کوچک باش تادراینجا نیز باشی...

...................................................................................

برگرفته از دفتر چهارم مثنوی  

آب در گودالی عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و

درخت را تكان ميداد. گردوها در آب می افتاد و همراه صدای زيبای آب
حبابهايی روی آب پديد می آمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت می  برد. مردی كه خود را عاقل می پنداشت از آنجا ميگذشت به مرد تشنه گفت :چه كارميكنی؟
مرد گفت: تشنه صدای آبم.
عاقل گفت: گردو گرم است و عطش می آورد. در ثانی، گردوها درگودال آب
ميريزد و تو دستت به گردوها نميرسد. تا تو از درخت پايين بيايی آب گردوها
را ميبرد.
تشنه گفت: من نميخواهم گردو جمع كنم. من از صدای آب و زيبايی حباب لذت  
می برم.
شرح داستان: اين داستان سمبوليك است. آب رمز عالم الهی و صدای آب رمز
الحان موسيقی است. مرد تشنه، رمز عارف است كه از بالای درخت آگاهی به
جهان نگاه ميكند. و در اشياء لذت مادی نمی بيند.بلكه از همه چيز صدای خدا
را ميشنود. مولوی تشنگی و طلب را بزرگترين عامل برای رسيدن به حقيقت
مي‌داند.



+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390 ساعت 11:0 توسط محمود |


بــازی روزگـــار

سلام
ببخشید که دیر کردم

تازه از سفر برگشتم

شرمنده چند وقته آپ نکردم.
ممنون که به یادم بودید.

                                                                                      

        


از دلنوشته های پروفسور حسابی (پدر فیزیك ایران)
 
بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی
و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :

انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یكشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شكست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می كند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.
 
فرصتهای زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است...
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه 25 شهریور1390 ساعت 21:20 توسط محمود |


سلام دوستان نماز روزه هاتون قبول....

 شهادت امام علی (ع)تسلیت .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390 ساعت 17:7 توسط محمود



 جملات عارفانه و فلسفي کوروش بزرگ

*********************

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
 
آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .
 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

 پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  
دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  
عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  
آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

     وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد،       بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های
بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا:
شادمانی او شادمانی من است.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
+ نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390 ساعت 14:0 توسط محمود |


داستان(2)

این داستان مینی مال رو جدید نوشتم.

دوست دارم نظرشمارودربارشون بدونم...

از نگاه کردن به بیرون از پنجره بدش می اومد.

 هیچ کس نمی دونست چرا و کسی هم جرات نداشت بپرسه.

این راز ۶۰ ساله رو  هم هیچکس نفهمید تا اون روزی که

 چشمای بی جونش به یه جفت چشم آشنا نگاه می کرد....

 

+ نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390 ساعت 14:16 توسط محمود |


 

ماه مبارک رمضان,ماه بهارقرآن,روشنی قلوب

وتزکیه نفوس مبارک.

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390 ساعت 11:53 توسط محمود


داستان(1)

تلفن

بعد از کلی دوندگی واستشهاد دادن همسایه های قدیم که من بضاعت مالی برای گرفتن وکیل ندارم توانسته بودم تا مراحل پایانی طلاق پیش بروم با چه زحمتی توانسته بودم راضیش کنم تا کی باید کلفتی میکردم پول نعشه ی اقا را میدادم دختر کوچکم قول داده بود از کمیته برایم حقوق بگیرد خودش هم منشی مطب بود چندر قاز میاورد با هم میخوردیم کلفتی هم نمیرفتم خواهرم هم قول داده بود به شرط جدایی کمکم کند وپول پیش یک خانه ی خوب را به من بدهد اینطور از دست این صاحبخانه ی غر غرو هم خلاص میشدم فقط میماند که یوسف را پی نخود سیاه بفرستم ووسایلم را جمع کنم وبرای همیشه از دستش رها شوم مرتیکه ی مفنگی خجالت هم نمیکشد مثل خر جلوی چشمم دود میکند با صدای زنگ تلفن کلاف افکارم از دستم در رفت ما که کسی را نداشتیم حتما باز دختر سارا دختر بزرگم شکمش سفت کار کرده که زنگ زده راه چاه بپرسد گفتم چی میگی سارا جان کسی گفت سلام خانم گفتم سلام گفت خانم بهاره طالبی گفتم بله گفت خانم شما در قرعه کشی بانک برنده شدید لطفا یا همین الان یا فردا با مدارک شناسایی تشریف بیارین برای تکمیل کارهای اداری گفتم حالا چی هست گفت ماشین گوشی را سریع گذاشتم به تلفن خیره شدم تمام تنم داغ شد ماشین ارزوی چند ساله ام بیچاره یک ان دیدم یوسف به صورتم اب می پاشد و می گوید باز اون دختره چی گف پس افتادی به حدیث چیزی شده خیره نگاهش کردم وهیچ نگفتم نباید می فهمید والا دیگر نمی توانستم از او طلاق بگیرم گفتم اره حدیث حالش بده میرم ببینم چه خبره به طرف کمد رفتم طوری که یوسف نفهمد دفترچه و شناسنامه ام را برداشتم یوسف به من نگاه کرد گفتم دارم پول بر میدارم گفت اگه داری به منم بده میخوام سیگار بخرم سه هزار تومن داشتم دو هزار تومن انداختم جلوش چادرم را لای دندانهایم گرفتم وبطرف بانک رفتم یاد قیافه ی شوهرم افتادم او را شبیه گرگ میدیدم حالا اگر دامادم بفهمد چه میشود دیگر نمی تواند به سارا بگوید بچه کلفت اگر بفهمدمثل هیولا برای ماشینم دندان تیز میکند میگفتند پول حلال برکت دارد باورم نمیشد فکرش را هم نمیکردم به ده هزار تومان ماشین بدهند جلوی بانک که رسیدم خشکم زد روی پرچم نوشته بود بهاره طالبی برنده یک دستگاه کمری سرم گیج رفت نشستم چند نفر نگاهی انداختند ورفتند نمیدانستم چقدر اما فکر کنم پول یک خانه میشد وقتی شناسنامه را روی میز گذاشتم هر لحظه منتظر بودم بگوید اشتباه شده ماشین برای شما نیست اما نگفت بعد از بررسی مدارک کارت دعوتی بدستم داد وگفت طی مراسمی به شما تحویل داده خواهد شد احساس غرور میکردم اما شوهرم به هیچ عنوان نباید میفهمید از رئیس بانک خواهش کردم پرچم را باز کند دلیلش را پرسید گفتم شوهرم بدش میاید گفت خانم مردم باید بفهمند تا در بانک سرمایه گذاری کنند ترسیدم اصرار کنم ماشین را به من ندهند شب ساعت یک از خواب بیدار شدم یاد پرچم افتادم بی سر وصدااز حیاط فرچه ی دسته بلند را برداشتم وبه طرف بانک رفتم سر فرچه را به پرچم گیر دادم وکشیدم پایین پرچم کنده شد اما ناگهان دزدگیرهای بانک به صدا در امد از دور صدای ماشینهای پلیس میامد سریع به کوچه ی خلوتی پناه بردم وخودم را به خانه رساندم...                              

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390 ساعت 1:10 توسط محمود |


هوا خیلی گرمه....

 

بهار رفت؛ بی صدا، بدون اینکه کسی صدای گام های خسته اش را بشنود؛اما جای پایش ماند تا سالی دیگر که دوباره بیایدو  دل و جان را به شکفتن وا دارد.

تابستان آمد.باکوله باری از گرماوبارهای سرخی که برتن درختان بهاری کاشته.                                                       یک ماه ازتابستان باهمه زیبایی هاوسختی هایش گذشت.

هوا عجیب گرم شده ، 

آدم دوست داره اصلا از خونه خارج نشه.

 راستی شما با گرمای هوا چیکار می کنین؟

گرمای تا چنددرجه رو تحمل می کنین؟

اصلا گرمایی هستین یا سرمایی؟!

من که راضیم سیزده ماه زمستون باشه !

راستی تو گرما چه کارایی میشه انجام دادو تو سرما چه کاری نمیشه کرد؟ شایدم واسه ی شما فرقی نمی کنه !

 اگه پدرومادر آدم بگن برو دوتا نون بگیر میشه گرمای هوا رو بهونه کرد و گفت: فعلا که گرمه ،                      خورشت دل ضعفه و گشنه پلو بخورین تابعد؟!خورشیدخانم فضولو بگوهی از پنجره سرک میکشه!

به نظرشمادراین هوای گرم كدام گزینه بیشتر می چسبد؟
الف:هندوانه  خنك
ب: استخر آب
ج:یخ در بهشت با طعم آلبالواسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ
 

د:یك ماچ آبدار از گونه شماSmiley

+ نوشته شده در جمعه 31 تیر1390 ساعت 19:5 توسط محمود |


بلاخره مسافرت تموم شد!

 سلام به همه دوستان عزیزم

 چه اونایی که قبل از مسافرت بهمون سر میزدن چه

 اونایی که تو این چند روزه به ما سر زدن...

 ببخشید که این چند روز نبودم و نظراتتون بی جواب موند...

 جای شما خالی () خیلی خیلی...خوش گذشت...

 خوش گذشت که طولانی شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390 ساعت 4:17 توسط محمود |


سلام منو ببخشید چندروزی میرم مسافرت...

برگردم حتما جواب نظرات شمارو میدم...

تازه آپم میکنم...

خداحافظ...............................................................

+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390 ساعت 11:13 توسط محمود |


سکوت


۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

سکوتم را چگونه خواهم شکست

تاریکی بر اندامم چیره گشته

هر دم صدای ترک خوردن استخوانهایم را میشونم

ظن صداهاست که سالهاست با من آشناست

دیگر گفتن کلمات نیز برایم سخت و دشوار گشته

بغض گلویم را می فشارد

صدای پای ثانیه ها را که به آرامی از کنارم عبور می کنند

همانند ناقوصی هر دم در گوشم سیلی وارد میکنند

می شونم و میبینم و حس میکنم

زندگی تیره و تار را با زندانی سیاه و کثیف میگذارنم

تنها با غمها

زیبایی را سالهاست فراموش کردم

شادی ها را سالهاست در تاریکی دفن کرده ام

سنگینی غل و رنجیر روزگار دیگر قدرت حرکت را نیز از من گرفته

ریشه هایم را حس میکنم که هر لحظه جای آب خونابه را به من هدیه می کنند

دیگر خسته شدم اگر جایی برای خسته شدن نیز برایم باقی مانده باشد.

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390 ساعت 22:36 توسط محمود |


ببخشید این چندوقت درگیر امتحانات بودم اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ   .........    وبم خیلی خشک بودشکلکای رمینـــــــآ

آخ که چقدر امتحانا سخت بودFree Image Hosting At Img98 Free Upload Centerتواین مدت جونم دراومد 

حالا میتونم یه نفس راحت بکشم...   اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ      

/برم سفر.Smiley /  بازی کنم    اسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ   smile emoticon kolobok  /         

داستان بخونم. داستان بنویسماسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ وکلی کارهای دیگه...

 

+ نوشته شده در شنبه 4 تیر1390 ساعت 22:50 توسط محمود |


روز پدر

 

ولادت باسعادت مولای عاشقان، امیر مؤمنان، علی علیه السلام، مبارک باد.

           .......................................

تبریک به كسی كه نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سكوت، مهربانی و... بسیار سخت است

پدر روزت مبارک

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390 ساعت 23:10 توسط محمود |


امتحا.............نات

«دلم شور می زنه، هیچی بلد نیستم، بعید می دونم بتونم کل کتاب رو بخونم،

شب ها کابوس امتحانو می بینم و از خواب می پرم و . . . !

 دوباره امتحانات پایان ترم ازراه رسید .

جاره ای جز خواندن ندارم....!

بذار امتحانات دانشگاه تموم بشه....!

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390 ساعت 23:32 توسط محمود |


نکات طلایی

هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

درنماز بيهوده متاز که مقصد خاک است

نماز وقت خداست آنرا به ديگران ندهيم

هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390 ساعت 22:51 توسط محمود |


قفس تاریک

خواستم سفر کنم  پایم لرزید و سست شد

خواستم پرواز کنم  بال و پرم چیده شد جاماندم

خواستم تنها باشم  یار مجالم نداد 

خواستم  بخندم و شاد باشم   بغضم ترکید

;خواستم ببینم  چشمانم را بسته دیدم

خواستم حرف بزنم  زبانم بند آمد

خواستم فراموش کنم  خودم از یادها رفتم

خواستم اشک بریزم  چشمانم خشک گشت

خواستم فریاد بزنم  گوش ها کر شد

خواستم زندگی کنم  مرگ را زیباتر دیدم

خواستم بمیرم  لیاقتش را نداشتم

خواستم بنویسم  قلمم را گرفتند

دیگر چیزی جز قفسی تنگ وتاریک نخواهم!




+ نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390 ساعت 23:42 توسط محمود |